گول آرامشِ این شب و نخور همه چی پشت صدام پنهانِ
توی این خونه به جز تو یه نفر روبه روم نشسته و مهمانِ
تورو می دزده از این ثانیه ها پای بی حوصلگی می ذاره
من دچارم به تردید جدید بین ما فاصله ها می کاره
گول لبخندِ تورو نمی خورم مثل من از همه چی بیزاری
می دونم فکر و خیال تو سرت نه واسه منِ، که تو بیداری
اون غریبه توی این خونه هنوز داره می چرخه و من می ترسم
نمی دونم داری می بینی ولی اون داره رو خنده هات می ریزه سم
بگو این توهّمِ من اینجام این طلسم و بی اثر کن با صدات
بگو می دونی داره چی می گذره بگو زندست یه نفر به اون هوات
وقتی این جادوی شوم می ره کنار اون غریبه بی صدا گم می شه
خالی از دلشوره های بی جهت دوباره خونه پر از گل می شه
راز این لحظه تو دستای توِ وقتی در می زنی و بی تابی
وقتی از اون همه احساس عجیب بی دلیل مثل خودم بیخوابی
راز این لحظه تو چشمای توِ وقتی مه می رسی و می گی سلام
وقتی که هیچی به جز بودن تو دوس ندارم دیگه از خدا بخوام
التهاب من و که می شناسی؟ با تو مثل ساعت هفت سینم
دارم از آینه این سفره با دو دست تو یه سیب می چینم
اومدی و ختم این قصه شدی بی تو این لحظه عقب گرده برام
یه زمستونه و یک خونه سکوت بی هواسم داره می لرزه صدام
- ما تازه ما شدیم این اولین دفست من و تو با همیم
- عادت ولی شده بودن کنار تو بودیم پیش هم انگار از قدیم
-تحویل و عشق وغم این لحظه مال ماست
-تو دعایی بغض من آمینت آخه این لحظه مثه نذر خداست
1/1/91

پاورقی یک متن خاک خورده
شاید حاشیه تصوری بید زده
ته مداد رنگی هایم ته تمام راه هایی که پیاده پیموه ام
این بهار من است
ذهنم از انتها لبریز شده، جوانه یعنی پاییزی که خواهد آمد
مشتی برف در جیبهایم ریخته ام
و توی تمام گنجه هایم
از جوانه زدن خویش می ترسم پاهایم را تا زانو در برف فرو برده ام
روی شانه هایم کولاک است
به بهار بگویید خورشیدم که نباشد
از جوانه زدن بیزارم
بیهوده مرا متکان
بهار من نیامده
18/12/90
مثل من ساده و خاموش، توی این حجم نفس گیر
میون اجبار موندن، پای حکم غصه درگیر
چیزی جز آغوشی آروم، واسه گم شدن نمی خوای
با تموم خستگی ها، زیر هر سایه نمی آی
ظاهرت مثل یه کوهِ، تو خودت اما شکستی
دوس نداری که بدونن، گوشه ای زخمی نشستی
اشکاتو کسی ندیده، مثل بارون بهاری
همه می گن خیلی سردی، نمی دونن بی قراری
من و دست کم می گیری، من که مثل تو دنیام
به خدا مثل تو خستم، مثل تو تنهای تنهام
تو سکوتم و می فهمی، من دلی رو که شکستست
دلامون قهر از زمونه، پشت درهایی که بستست
گرمی دست و من وتو حس خوب مهربونی
بذا تو چشات بخونم که کنار من می مونی
خانه ای را تصور کن خانه ای از هر جنس که دوس میداری- باقی اش با من
اینجا خواب من است
پنجره ای با پردهای سبز، چراغی با سوسویی آرام
قاب عکسی که تمام خاطراتمان را بگنجد- دری به بلندای انتظار همیشه ام
و کوبه ای که جز قلب من نیست
میزی کوچک تا دور نیفتم از دستهایت
و باد که همیشه امدنش یعنی ویرانی
بیدار شو بیدار شو اینجا زمین است، اینجا دور افتاده ترین سرزمین خداست
ساعتم هر سال این لحظه زنگ می خورد
و من،
دعا میکنم برایت مثل هر شب و آن را در بغچه سلامی می پیچم و به دستهایت می سپارم
که اگر بودی این رویا، زندگی بود و تجسمت، حقیقت
این روز را به خاطر سپرده ام. تمام سال به بزرگی امروز نیست
و تمام سال مثل چنین روزی تنهاییم را باور نمی کنم
سلام
شریکی توی این اندوه با من، شریک لحظه لحظه بی کسیمی
از این احساس تو ممنونم اما، نمی تونم بشم با تو صمیمی
از این تاخیر شرمندم ولی تو، بذار پای یه تردید و دو راهی
بهت مدیونم اما عشقمونو، می بینم مثل یک تصویر واهی
یه چیزی بینمون اشکال داره، نمی دونم چیه اما سیاهه
به دیروزم یه ربطی داره اما، می دونم چارمون تنها یه راهه
که من بی رحم این خاطره فاجعه باشم، و تو برگردی از هر چی که اینجاست
یه وقتایی بریدن هم صلاحِ، از اونی که همیشه بی تو تنهاست
نمی دونستم این خوشبختی کوتاست، گذشته مثل یک سایه باهامِ
باهات هستم ولی یک ترس کهنه، هنوزم که هنوزه تو پاهامِ
تو دل کندن شریکم باش، از این تلخی نرنج و بی وفا شو
بخند و با همون لبخند زیبا، از این چشمای گریونم جدا شو
میروم کنار تنهایی یک شهر
کنار طاولهای پوست روبه خورشید نامهربان
کنار خاطره باران، خاکستر امید، خرمن های باد برده
کنار هامون خشک، ابرهای قهر و ریگ های ناخوانده
تمام سفر خاطره اش از خیالم بیرون نبود
زیر برف این سرزمین غریب، خورشیدش را می دیدم و پوستم میسوخت
زیر بارانش خار و خس به چشمهایم میرفت و لبخند میزدم
میروم کنار خواجه تنها و تمام شهرهای سوخته از یاد رفته
کنار آسیابهای بادی شکسته
می روم به ابتدای زمان، به سدهای منتظر
می روم کنار تنهایی خودم
23/9/90
تو شیرینی، تو زیبایی یه چیزی مثل رویایی
امیدم واسه فردایی، برای من تو دریایی
شکستم پشت احساسم، چه بی تابم برای تو
همینجایی و دلتنگم، واسه برق نگاهِ تو
رو شونم خالی دستات، تو رو بدجوری کم دارم
واسه لبخندِ شیرینت، ببین گریه شده کارم
شنیدم هر چی می گفتی، شنیدم یاوه گوییتو
ولی افسوس که می بینم، تو و بی آبروییت و
دروغاتو نمی بخشم، تو بدجوری بدهکاری
به من می خندی پنهونی، با حرفای سرکاری
خیال کردی نمی فهمم، چه احساسی به من داری؟
گمون کردم با این حرفا، رو عشقم پا نمی ذاری
3/9/90
گویی زمین و زمان ساکن است
و کسی لبخندها و اعتمادها را حراج کرده
دلیگیرم از ابن مسمومیست لحظه ها
دنبالت نمی گردم در حباب فراموشیم جا مانده ای در کنار شادی هایم
پیشکشی کوچک برای ندای عزیزم
تنگ شده هوای دلم
بارانم و بی هوا
کوچه تنگ آغوشم عابر می طلبد
تو باشی و باران
من باشم بی چتر دلواپسی های بی سبب
سنگ صبور، شکسته شیشه حوصله ام
برفی که می شوم، یاد دستهای گرمت
ذوب می کند مرا
می دانم تمام می شوم و
در حافظه ات سرد بودم و "ها" کردی ام
فصل دلخواه تو نیستم
رنجیدی و رنجیدم
روی بوم شعرت رنگ سیاه سهم من بود
خالی شده ام....
روز منفور
کوچه خالی
و تو
از خانه بیرون نخواهی زد
ایستاده ام به اجبار بودن
اینگونه نخواستیم
22/8/90
کمی خاطراتمان را زیر رو می کنم
یک فنجان ترانه می نوشم با کمی دلتنگی
طعم تلخ این انتخاب را آرام می چشم
می دانم آخر دلخوشیم را به هم خواهم زد
روزی تمام اشتهایت، قهوه چشمهایم بود
بی میلیت را می گذارم، پای نا پرهیزی های شبانه ات!
می گذارم پای وسواس نگاهم
روی میز یک ریسه شمع، این سو من آن سو .......هیچکس
شاید سایه ای، توهمی، خیالی، چیزی از تو
نمی دانم
اندوه این روزهایم را روی سفره بغضم با که تقسیم کنم؟
نمی دانم
شادی هایم را با که هم کاسه شوم؟
تنها می دانم جز تو، هیچ هوس نمی کنم
11/8/90
